
در تنهاييم وا مگذاري اين عشق بي زبان را
كه
در يك زندگي , در يك بودن
زندگي را به دست مرگ بخشيده ام
آه در دلم به سكوت نشسته
وفريادم
زير شلاق سايه ها شكسته
كوير بي تاب تنم در تمناي
دستان تو ميسوزد
با من بمان
حتي به اندازه يك لحظه

به پیش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !
درين ساحل كه من افتاده ام خاموش، غمم دريا، دلم تنهاست
. وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !
موج، با من مي كند نجوا، كه : « هر كس دل به دريا زد رهائي يافت !
كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »
مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست
! ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،
اميد آنكه جان خسته ام را ، به آن ناديده ساحل افكنم نيست



خاطرات ماندگار و لحظه ها گذرا هستند حاضرم تمام
زندگیمو بدم تا خاطرات گذرا و لحظه ها ماندگار بشن

میدونم برات عجیبه انی همه خواستن دستات...
زدم به سیم آخر و ...
میخوام که از پیشم بری...

به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات
چشماتم تنهام گذاشتن


در تنهاييم وا مگذاري اين عشق بي زبان را
كه
در يك زندگي , در يك بودن
زندگي را به دست مرگ بخشيده ام
آه در دلم به سكوت نشسته
وفريادم
زير شلاق سايه ها شكسته
كوير بي تاب تنم در تمناي
دستان تو ميسوزد
با من بمان
حتي به اندازه يك لحظه


