دلم گاهي برای خودم تنگ می شود و برای خود می گریم
گاه دلم برای خود می سوزد
و دست نوازش برسر کودک يتيم دلم ميکشم.
گاهی دلم دور از چشم خدا کمی کفر می گويد
وزمانی دزدانه به دلت خيره مي شود.مهدي جان...
گاهی دلم محوترين لبخندها را می زند
و اندکی بعد آرامتر از نگاهي می شکند.
وقتی از همه می گريزم تنها ترين همنشين تنهاييهايم ميشود.
اما دلم هر چه هست برای لحظه رسيدن تنگ است...

يادم باشه كه يادت باشه
كه يادم بياري كه يادت بيارم
كه ياد بگيري كه يادم بياري كه
هميشه به يادتم و يادت هيچوقت از يادم نميره
اينو يادت نره

بازم به سر زد امشب, اي گل هواي رويت
پايي نمي دهد تا ,پرواز كنم به سويت
گيرم قفس شكستم ,وز دام و دانه جستم
كو بال آن كه خود را, باز افكنم به كويت.
تا كي چو شمع گريم, اي گل درين شب تار؟
چون صبح نوشخندي, تا جان دهم به بويت
جان و جواني ام رفت اي گل در آرزويت


از عشق برايت حرف می زنم
تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم
عشق را معنا می کنم
تا تو بفهمی معنای عشق من تويی
من زندگی ميکنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگيم!
من تو را مثل هر روز دوست دارم
مثل نياز انسان به افتاب و شمع
تو را آزادانه دوست دارم
مثل تلاش انسان براي رسيدن به حق
مهدی جان
تو را خالصانه دوست دارم
