به نام آفريننده زيبايي ها
سلام دوستاي عزيزم خوبين ؟ چه خبر؟ دوستاي عزيزم من يه موردي برام پيش اومده
ديروز يه خواستگار برام اومد مادرش منو ديد و پسنديد مي گفت پسرش: خونه و ماشين داره
و حسابي تعريف مي كرد حالا من نميدونم چيكار كنم كسي رو هم ندارم كه باهاش حرف
بزنم نه مادري ...نه خواهر و برادري ... با پدرمم نميتونم حرفي بزنم
امروز قرار بود برن در مغازه پدرم كه بابام نرفتن در مغازه مادرش ساعت هشت و نيم زنگ زد
خونه مادربزرگم و با اصرار شماره خونمون رو گرفته و آدرس خونه عموم
كه خيلي نزديك به خونه ي ماست رو گرفته و ...
حالا من موندم چيكار كنم يكي كمكم كنه...
اي كاش خواب مادرمو ميديدم تا بهم بگه
چيكار كنم بابامم واسه ازدواج من ميخوان فقط يك ماه تحقيق كنن
يكي كمكم كنه
مثل اينكه زنگ زدند خونه عموم چند دقيقه قبل قرار شده
چون ميخوام امروز براي سه روز برن مسافرت اونا صبر كنن
تا عموم اينا برگردن
مادرش گفته من خيلي از فرزانه خانوم خوشم اومد
دوستان برام دعا كنين


